بایگانی برای می, 2009

دریچه رحمت یا موضع لعنت؟!

اگر دوستان یادشان باشد در تاریخ 18 مهرماه 1387 یه پستی تحت عنوان تخریب بقیع به مناسبت سالگرد تخریب ضریح مطهر چهار امام معصوم علیهم السلام مدفون در قبرستان بقیع واقع در مدینه منوره توسط وهابی ارسال کرده بودم ( اینجا) و در پایان آن پست، مطلبی در مورد اینکه این وهابیها قصد جسارت به قبر مطهر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز داشته اند که به امر خداوند قادر متعال، به سزای اعمال خود رسیده اند. اما اجازه بدهید دوباره آن مطلب رو اینجا یاد آوری کنم تا بهتر بدانیم دلیل این برجستگی روی گنبد خضراء مسجدالنبی  که در تصویر زیر می بینید، چی بوده است؟

اما آن قضیه ی گذشته:

در سال 1344 هجری قمری، وهابیون قصد جسارت به گنبد مطهر حضرت رسول اکرم(ع) نیز داشته اند و برای این منظورشان فردی از آنها جهت بمب گذاری و تخریب، به بالای گنبد می رود که به امر خدا ( یا صاعقه و یا هر حادثه دیگری) جسد نحس آن وهابی پست بربالای گنبد خشک می شود و هرچه می کنند تا آن جسد نحس را پایین بکشند نمی توانند. تا اینکه یکی از علمای شیعه حضرت رسول (ع) را در خواب می بیند و قضیه را برای ایشان تعریف و کسب تکلیف می کند که حضرت بدین مضمون می فرمایند که این درس عبرتیست برای دیگران. و بعدها با یک قابی آن جسد نحس را می پوشانند.

اما با بررسی هایی که انجام دادم متوجه شدم که ظاهرا مطلب به گونه ای دیگر نیز بیان شده است به طوریکه اصلا صحت چنین واقعه ای را رد می کند و آن داستان نیز بدینگونه است که:

[ ادامه ی نوشته ]

چه زود دیر می شود!

همیشه اولین و آخرین لحظات، دیدارها و… در جای خودشان هیجان انگیزند، اون زمانی که تازه متولد شده بودیم برای اولین بار بود اولین لحظات را تجربه می کردیم! چون تازه از یک محیط به محیطی دیگر وارد شده بودیم و همه چیز برایمان عجیب بود! نگاهها، رفتارها و… عجیب بودند چون اطرافیان طور دیگری به ما نگاه می کردند این زمان که گذشت دیگه هم برای ما و هم برای اطرافیان عادی شد دیگه از اون نگاههای عجیب خبری نبود. وقتی برادر یا خواهر بزرگتر داشتیم که وقتی هفت ساله و راهی مدرسه میشدند دیگر آخرین لحظات صبح تا شب در خانه ماندن را تجربه می کردند و دلمون پر می کشید که کی ما نیز آخرین لحظه ها رو در خانه ماندن سپری می کنیم.

بهرحال اون زمان نیز گذشت و بار دیگر اولین لحظات رو دوباره تجربه می کردیم اولین لحظات ورود به دبستان! و بازهم نگاهها، رفتارها و… را عجیب می دیدم چون ما رو تازه وارد می دیدند و کلاس اولی! این هم با گذشت زمان و رسیدن به پایه های بالاتر عادی می شد. وقتی سال بالاتریها رو می دیدیم که به دوره بالاتر یعنی راهنمایی می رفتند ما هم دلمون می خواست این دوره ابتدایی نیز بگذرد و سال پنجم را آخرین لحظات در دبستان بودن تجربه می کردیم و سال اول راهنمایی را اولین لحظات، و بازهم دوباره نگاهها، رفتارها و… را عجیب می دیدیم چون بازهم اولی بودیم و تازه وارد. نمی دانستیم تا کی باید در اولین لحظات این رفتارها و نگاهها رو تجربه می کردیم و همینطور آخرین لحظات راهنمایی، اولین و آخرین لحظات دبیرستان، اولین و آخرین لحظات دانشگاه (خدمت سربازی)، اولین و آخرین لحظات کارمندی (کارگری،حمالی!!! ….) بالاخره وجه مشترک اولین لحظات همیشه بی تجربگی ونگاههای عجیب بود و آخرین لحظات پختگی و با کوله باری از تجربه!!

[ ادامه ی نوشته ]

آمارعابرین

  • ورودی گوگل : 1
  • تعداد کل مطالب : 89
  • تعداد لینک ها : 7
  • افراد آنلاین : 5
  • بازدید امروز : 10
  • بازدید دیروز : 64
  • بازدید این هفته : 390
  • بازدید این ماه : 10
  • بازدید کل : 16684